آتش کف دست
داستانهای فارسی - قرن 14
حس غربت مثل آتشفشان خفتهای ناگهان بیدار میشود، تنوره میکشد. بغض از سینه و گلویم مثل گدازه فواره میکشد و تمام تنم را میلرزاند و باران داغ و سوزانش میپاشد روی گونهها و صورتم. جواد ببیند میگوید خدا دیوانههایش را هوشیار کند. دلم برای مادرم، برای دستهای زمختش که همیشه خدا بوی خمیر میدادند تنگ شده؛ برای شبهایی که زیر نور ماه روی تخت مینشستیم و برای من اوسنه تعریف میکرد. صدای سگ که از دور دست میآمد، میترسیدم. خودم را میچسبانم به سینه گرم و نرمش. چه آرامشی بود توی آغوشش!