آب فرات: حکایتی از مصیبتنامه عطار نیشابوری
خشکسالی صبر و طاقت مردم را به سر آورده بود. مزارع خشکشده بودند. و مردم مجبور بودند از آبهای تلخ بنوشند. مرد کشاورز از ناچاری تصمیم گرفت تا کوچ کند. او رفت تا به یک نهر رسید. آب نهر مانده بود، اما بهتر از آب روستا بود. مرد کشاورز کمی از آن نوشید و تصمیم گرفت تا مقداری از آن برای حاکم آن سرزمین ببرد. غافل از این که قصر حاکم کنار رود فرات قرار دارد و او به بهترین آب دسترسی دارد. کشاورز به قصر حاکم رفت و حاکم با شنیدن سرگذشت او، مقداری پول به او بخشید و دستور داد تا به روستایش برگردد تا هیچوقت نفهمد آبی که برای حاکم آورده بود بیفایده بوده است. این داستان برگرفته از حکایتی از مصیبتنامة عطار نیشابوری است که به زبان ساده برای کودکان گروه سنی «ب» تهیه شده است.