مزرعه حیوانات
داستانهای انگلیسی - قرن 20م.
مالک مزرعه مانر، آقای جونز، آن قدر از خود بیخود بود که شب هنگامی که در مرغدانی را قفل میکرد، فراموش کرد که منفذ بالای در را هم ببندد. تلو تلو میخورد و فانوس در دستش تاب میخورد. سراسر حیات را پیمود. کفشش را پشت در از پا بیرون پرت کرد. آخرین گیلاس نوشیدنیاش را از پشته داخلِ آبدارخانه پر کرد و رفت. به محض اینکه چراغ اتاق خواب خاموش شد، جنب و جوش و هیاهویی در مزرعه افتاد. در آن روز، چو افتاده بود که میجر پیر، خوک نر، برنده جایزه نمایشگاه حیوانات، قرار بر این بود که به محض این که خطر آقای جونز در میان نباشد، همگی در انبار بزرگ جمع شوند.